«بیل گیتس»، رئیس «مایکروسافت»،
اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.
اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما انتظار میرود که قبل از آنکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید.
اصل سوم: پس از فارغالتحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوقالعاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آنکه بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.
اصل چهارم: اگر فکر میکنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.
اصل پنجم: آشپزی در رستورانها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگهای ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها این کار «یک فرصت» بود.
اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.
اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما میرسد، ملالآور نبودند.
سپندار مذگان : روز عشق و زمین شاد باد
ولنتاین نام آشنایی است که طی چند سال گذشته سرمای زمستان را با
گرمای عشق قابل تحمل میکند.
مطمئنا صحبت در باره تاریخچه این روز تاریخ آن واینکه چرا چنین روزی را
برای بزرگداشت عشق انتخاب کرده اند؟بحثی تکراری وحتی کسالت آور
خواهد بود. زیرا با باب شدن این رسم غربی در ایران بارها و بارها
روز نامه ها و مجلات مختلف و سایت های اینترنتی به شکل های گوناگون
در باره چند و چوند این رسم وحتی حال و هوای ایرانی آن گزارش
ها ومقالات متعددی منتشر کرده اند گزارش هایی که برخی از آنها
این رسم را ستودند و برخی هم آن را نفی کردند . غرض از نوشتن این
مطلبنه ستایش ونه نفی رسم ولنتاین ویا روز عشاق است .
زیرا اگر نگاهی ظریف ودلی بیدار داشته باشیم باید بگوییم همینکه در
کل سال یک روز برای پاسداشت عشق در نظر گرفته شده حتی اگر
یک رسم غربی است نه تنهابد نیست بلکه شاید خالی از لطف هم نباشد
اما نکته ای که نباید فراموش کردتوجه به ابعاد فرهنگی به طور کلی هرگاه
رسم خارج از قاعده آداب و رسوم کشوریوارد آن شود یا به نوعی خود را با
فرهنگ موجود در آن کشور تطبیق میدهد و یا بعلت داشتن پشتوانه قوی
به همان شکل اصلی اش درآن جامعه جا می افتد.
ودر رابطه با ایران با داشتن تاریخ چند هزار ساله و فرهنگ و سنن بسیار غنی
مسلما وضع نمیتواند به این منوال پیش رود و غنی بودن سنت هایی که ریشه
درهزاران سال زندگی ایرانی دارد یا رسم را تغییر میدهد یا اگر جایگزینی
داشته باشدسنت خود را برپا میکند. همان طور که شاید شما
هم طی این یکی دو سال گذشته
زمزمه های بر پایی رسم ایرانی سپندار مذگان یا روز عشاق ایرانی را
شنیده باشید .سپندار مذگانی که برای بسیاری از ما نا شناخته است
وحتی برای تکرار نام آن مشکل داریم.
سپندار مذگان هم همانند ولنتاین در اوج سرمای زمستان جشن گرفته
میشود .در تقویم جدید ایرانی این روز برابر است با بیستو نهمین روز
از ماه بهمن.فلسفه بزرگداست این روز بعنوان "روز عشق"
به این ترتیب بود در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب میکردند
درآن روز گار علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتندهر یک از روز های
آنها هم نامگذاری می شد
بعنوان مثال روز اول ـ روز اهورا مزدا
روز دوم ـ روز بهمن (سلامت.اندیشه)
روز سوم ـ روز اردیبهشت (بهترین راستی وپاکی)
روز چهارـ روز شهریور (شاهی وفرمان روایی آرمانی)
وروز پنجم ـ سپندار مذ نام داشت.
سپندار مذ لقب ملی زمین است که بمعنای گستراننده.مقدس وفرو تن.
زمین نماد عشق است چون با فروتنی تواضع وگذشت به همه
عشق می ورزدزشت و زیبا را به یک چشم مینگرد و همه را چون مادری
در دامان پر مهر خود قرار می دهد .به همین دلیل در فرهنگ باستان
اسپندار مذگان را به عنوان نماد عشق می پنداشتند
در تقویم ایران باستان در هر ماه .
یک بار نام روزو ماه یکی میشد که در آن روز جشنی
متناسب با آن روز و ماه برپا میکردند .مثلا شانزدهمین روز هر ماه
مهر نام داشت که در ماه مهر" مهرگان" لقب میگرفت.
سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر
دو در کنار هم معنا پیدا میکند
در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه میدادند مردان نیز زنان و دختران
را بر تخت شاهی نشانده و به آنها هدیه داده واز آنها اطاعت میکردند
چه بهتر که در این زمستان به پاس فرهنگ غنی سرزمین مادریمان
به جای بزرگ داشت روز ولنتاین که تنها متعلق به سه قرن پس
از میلاد مسیح است و خارج از قواعد سنتی ما. به سپندارمذگان
بیندیشیم وآن را پاس داریم . سپندار مذگانی
که متعلق به بیست قرن پیش از میلاد مسیح و نزدیک به دو هزارو سیصد
سال پیش از ولنتاین است. روزی که هزاران سال پیش نیاکان ما آن
را بر گزیدند تا از عشقی که نسل های ایرانی را به وجود آورد و تداوم داد تقییر
کند.

خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟
...به انسانی که گرسنه است از معنویت سخن
گفتن و از کمال و ارزشهای اخلاقی دم زدن
فریب و فاجعه است حکمت الهی آگاهی معنویت
اخلاق ودین در جامعه ای که از تضاد طبقاتی" از بهره
کشی از گرسنگی رنج می برد اگاه کردن اوست به
برابری به هرکس به اندازه حقش وبه سیر شدن
و بزرگترین ومقدس ترین علم آموختن به اوست تا
دیدگاهش را به ریشه های گرسنگی تضاد و استثمار
بینا کند اما پس از آن آنچه مطرح هست بالاتر از
عدالت است زیرا انسان مطرح است.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش
را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي
پاي خدا باشم
به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را
آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم
از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در
دل.
و اين دل بينها
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي
ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب
آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ..
يت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش
دشت هايي چه فراخ
كوه هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد؟
من دراين آبادي پي چيزي مي گشتم
پي خوابي شايد
پي نوري ‚ ريگي ‚ لبخندي
پشت تبريزي ها
غفلت پاكي بود كه صدايم مي زد
پاي ني زاري ماندم باد مي آمد گوش دادم
چه كسي با من حرف مي زد ؟
سوسماري لغزيد
راه افتادم
يونجه زاري سر راه
بعد جاليز خيار ‚ بوته هاي گل رنگ
و فراموشي خاك
لب آبي
گيوه ها را كندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است
نكند اندوهي ‚ سر رسد از پس كوه
چه كسي پشت درختان است ؟
هيچ مي چرد گاوي در كرد
ظهر تابستان است
سايه ها مي دانند كه چه تابستاني است
سايه هايي بي لك
گوشه اي روشن و پاك
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست
زندگي خالي نيست
مهرباني هست سيب هست ايمان هست
آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد
در دل من چيزي است مثل يك بيشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوايي است كه مرا مي خواند
در دامن اسارت می زاید
در زنجیر رشد می کند
از ستم تغذیه می کند
با غضب بیدار می شود........
های... این سرنوشت آزادی است!

اين است که در مرحله محبت به علی مانده ايم و حتی به مرحله شناخت علی هم نرسيده ايم!... در صورتيکه شيعه علی بودن از چون علی عمل کردن شروع می شود و اين مرحله ای است پس از شناخت و پس از عشق.
بنابراين ما يک ملت دوستدار علی هستيم، اما نه شيعه حقيقی علی. چرا که شيعه علی ... علی وار بودن، علی وار انديشيدن، علی وار احساس کردن... در برابر جامعه، علی وار احساس مسئوليت کردن و انجام دادن ... و در برابر خدا و خلق، علی وار بودن، علی وار پرستيدن و علی وار خدمت کردن است.
دکتر علی شريعتی
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به كلاغ
هر كجا برگی هست شور من می شكفد
ای ديده اگر کور نی گور ببين وين عالم پرفتنه و پرشور ببين
شاهان و سران و سروان زير گلند روهای چو مه در دهن مور ببين
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید. هرچند آن بجز معنی رنج و پریشانی نباشد. اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن!
دکتر شریعتی
درازل پرتو حسنت زتجلی دم زد عشق پیدا شدو اتش به همه عالم زد
قلیان درون وجودم را از که انکار کنم بی تابی های پر تلاتم را
چه بنویسم؟ چطور بنویسم؟ همه اش یک حس یک حس عزیز وغریب
چقدر مجنون مظلوم است همه چیز را به کام معشوق میخواهد همه چیز
شیرین را و کاش معشوق را اگاهی میبود . آگاه ومهربان درقبال یک حس
آن حس وصف نا پذیر آن آتش سوزان آن حرارت درونی ...
روز زندگی را من چطور سر کرده ام
آشنایی
عشق
وصل را
پرکرده ام
روز اول گفتن از خویشتن با یار خود
روز دوم روز عشق و روز خوش
روز سوم تا نهایت گفتنی روز چهارم روز اسرار روز وصل
قلب تو لبریز از مهر و وفا
حرف من اکنده از عشق و صفا
این چونین گویم که آن تقدیر بود
یا که شاید حق را تقصیر بود
عامل خود شناسی و در آخر خداشناسی است و باعث احیاء و خود سازی
و حفظ زیبایی های درونی می شود که همان اسلام و تسلیم در برابر قانون
و نهایت خالق مقدس است .
و صعود در سکوت تسلط بر نیرو های طبیعی است که از درک عالم فنا
خارج می باشد و به بیان دیگر غلبه و تسلط روح باقی بر جسم فانی است.

