تبليغاتX
نسل آتش

 

روز ها میگذرد در حسرت تنهایی....

شب وصل و رخ یار با نگاه زلف دلدار همه افسانه و

عاشق خریدار

همه مست و سعی در چراغانی دلها که جمال رخ دلدار

 به نگاه خریدار  بشود به دو چند سعی پدیدار

که به ذکر لب شیرین سخن عاشق مسکین که همه

 غرق تمنای وصال مه عریان و دل و جان

بکند ناله تا صبح فروزان

شایدم شعشعه خورشید فروزان ببرد حال و هوای دلبر و

 حس و تمنا

نه تمنای رغیب و نه تمنای وصال همه اش عمق درون

 است

بسان کوه آتشکده ای که از درون خود بسوزد و به بیرون

 ببرد راز درونش

که خدایا مکنش رسوا

که جهانی نخرد حال پریشان به گزافی.........

نوشته شده توسط رامین ط. در 11:21 با موضوع: | لینک ثابت |

ادب فطري است يا اكتسابي